1
قطعه اي از من گم شده است
لابيرنت هاي يك كمد
مثلثي كه گم شده بود
آب شده
تويِ زمين رفته است.
ليز خورد وُ زود از دستم رفت
مردمكِ چشم هاش قلقلكم مي داد
كلاهم را به احترامِ شما بلند مي كنم
شما مثلثِ گمشده ي من هستيد؟
من قطعه اي كم دارم و ديوار با من قهر كرده است
آخرين مهمانيِ سوسك
غم انگيزترين صحنه اي بود كه ديدم
كلاهم را به احترامِ شما به هوا مي اندازم
كسي كه لنگه كفشي تنهاست.
2
كسي كه لنگه كفشي تنهاست
به جوراب هايِ جفت فكر مي كند
يك جفت كتانيِ قديمي در ذهنش حك شده است
يكي از چشم هايش را به شما قرض مي دهد
شايد لنگه ي ديگرش را پيدا كنيد.
3
بي فايده است
همه گشتند
اما پيدا نشد
كسي كه لنگه كفشي تنهاست
اين طور به دنيا آمده است.
از مجموعه ي " براي ادامه ي اين ماجرايِ پليسي قهوه اي دم كرده ام ..."