صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS رزا جمالی Rosa Jamali English   Swedish     Dutch   Italian   French   German   Bangla   Turkish   Esperanto   Kurdish


كوچه ي اوين -دركه

 

 

غربتيِ اين خاك

بويِ گل بلند شده است

برگ هاي ريخته ام را جارو كنيد!

و آسمان را تعطيل!

روزي من سپورِ اين كوچه بودم

رفتگرِ اين كوچه بودم من

ديوارهايش به من قولِ مردانه اي داده اند

عكسي از من را مخفي كرده اند كه جنايتي كهنسال است.

 

چند لحظه ، چند دقيقه ، چند ثانيه اين جا دركه را نگه دار

و من را....

پشتِ عكسم را كه كسي نديده است

لحظه هايي كه زنداني شده اند

چاقويي تيز

پشتِ درختي مخفي شده ام

و خانه ي تو اينجا بود...

نفرينم كرده اي به منشوري بدل شوم

من كه شخصا اقرار مي كنم هشت ضلعي هايِ اوينم

زنداني شده ام در چاهارگوشه ي اين عكس

وقتي كه پياده روهايِ تهران تمامي نمي گرفت

ناچار به دركه مي رسيدم

دركه ، لخت؛

خيسِ خيس بود

به من اخم مي كرد

نفسم  تنگ گرفته است

تهران كه بارانيِ باراني ست

بويِ گل بلند شده است...

 

از اين ببعد تا روزي كه بميرم ؛

دنبالِ جا پايِ آن جنايتِ كهنسال تويِ اين كوچه مي گردم

بارانيِ سورمه اي ام را مي خواهم...

 

 

از مجموعه ي " براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ..."



نظر خوانندگان: 1 نظر