1
قيچي عبارتي ست
وقتي كه بر نيمكتي ثابت آينده ات را رقم مي زنند
و فردا
در سياهچالِ خانه ي ما
مثلثي زخمي را
به بهشت زهرا مي بَرند .
2
مادرم مي گفت
و پدرم باور مي كرد
ما تنگ دست ترين چاهارخانه ي اين شهر بوديم
و چاره اي جز گدايي نداشتيم .
3
چه كنم؟
من كه عكسي دوزخي از خاك گرفته ام
خواه ناخواه گناهكارم
اين جا زمهرير است
چاره اي جز فرار نداريد .
از مجموعه ي " براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ..."