در "بمباران شیمیایی این دایره ممنوع است" با تجمعی کابوسوار از تصاویر گسسته مواجهیم که درک ارتباط آنها با یکدیگر دشوار است. این تحلیل برآنست که با تشریح تباین مفاهیم محوری در شعر به ایده ی اصلی اثر دست یابد و در رویکردی روانکاوانه تصاویر متعدد شعر را تا آنجا که ممکن است وحدت بخشد و بغرنجی ساختار اثر را کمابیش برطرف کند.
در اولین برخورد با متن، ارزیابی واژگان می تواند تا حدودی به دریافت تعارض اساسی درونمایه ی شعر کمک کند. در سرتاسر شعر به کلماتی برمی خوریم که با تکرار و تراکمشان فضایی از تهدید، آسیب پذیری، نقصان، واپاشی، بیماری، مخاطره ی حیات، و وحشت مرگ را القاء می کنند:
جراحت (زخم) (3بار)، زدن رگ (2بار)، لاغر شدن (4بار)، ذوب شدن (2بار)، بمب (بمباران) (3بار)، سوراخ شدن (نشتی) (3بار)، تکه تکه شدن، مخدوش بودن، خلاء، فلج، جنگ، محاصره، دزدیده شدن، دست تنها بودن، پابرهنه بودن، صفر مطلق، ویروس، مسری، ته کشیدن اکسیژن...
همسو با این تعابیر کلماتی هستند که بوضوح به اضطراب شدید ناشی از این تهدیدها و ترس از مرگ اشاره دارند:
دلهره ، لرزیدن، بدخواب شدن، جویدن ناخن، سردرد...
تمامی این التهاب و هراس ناشی از سیطره ی سایه ی مرگ بر جهانی پرتنش و بی ثبات در تعارض با تنها یک واژه قرار می گیرد: "آرامش". آرامشی آنچنان عمیق که می تواند همه ی این دلهره و اضطراب بیحد را التیام بخشد و فقدان آن عمیقا احساس می شود.
گویی در گریز از وحشت جهان خارج و اضطراب مرگ، شاعر به زهدان مادر پناه می برد و آرامش را در این یادآوری بازمی جوید:"با آرامشی که عجیب تر از آن ممکن نیست به آب رحم مادرم بازمی گشتم". در حقیقت تصویر مرکزی شعر موردی از تجربه ایست که در روانکاوی از آن به womb fantasy تعبیر می شود. در کتاب خود به نام The Trauma of Birth روانکاو اتریشی، Otto Rank پدیداری نروز neurosis را به روان زخم تولد نسبت می دهد و نشان می دهد که چگونه هنر، اسطوره، مذهب، و فلسفه متاثر از اضطراب ناشی از انقطاع از آرامش زهدان مادر (separation anxiety) می باشند. او معتقد است که تولد پیش الگوی همه ی اضطراب های بعدی ست.Ernest Becker نیز معتقد بود که تمام اضطراب ها ریشه در ترس از مرگ دارند. در تعریف او از آرزوی بازگشت به زهدان، زهدان تنها تجربه ی بشر است که در آن همه ی نیازهای شخص بطور غیرارادی توسط نیرویی خارجی تامین می شوند و از اينرو وي روان زخم تولد را منشاء همه ايده هاي بشر در رابطه با آرمان شهر و زندگي اخروي و بهشت مي دانست.Melanie Klein همچنین منشاء اصلی اضطراب را برخاسته از تهدید حیات بواسطه ی غریزه ی مرگ می دانست. اما نکته ی در خور اعتنا اینست که آرزوی بازگشت به زهدان در هنر و ادبیات اغلب به زبان استعاره و بصورت نمادین و ناخودآگاه ابراز می شود در حالی که در این شعر این تمایل روانی به عریان ترین شکلی بیان شده است و از این حیث منحصربفرد است.
شاعر بر این باور است که "حافظه ی جهان مخدوش است"، که "تمامی خاطراتش" "ذوب می شوند"، "ذهن اش را سوراخ کرده اند"، "بخشی از حافظه اش را دزدیده اند"، و "دری را برویش بسته اند". از طرفی بلافاصله پس از تخیل بازگشت پرآرامش به رحم مادر می گوید: "درست یادم نیست / انگار چیزی را در رحم مادرم جا گذاشته بودم" آیا آنچه را که در رحم مادر جا گذشته (فراموش کرده) و همچون تجربه ای از "هزاره ی گذشته" عاجز از یادآوری آنست آرامش از دست رفته ی درون زهدان نیست؟
شاعر هستی خود را "وقفه ای لال در گردش جهان" می داند و می گوید: " به رگ های نوزادی لال پیوسته ام" و یا "شیری که مک نزدم انگار از پستانهای زنی لال بود" لال بودن بطرز استعاری یعنی عاجز بودن از ارتباط و یا بعبارتی "انقطاع". آیا ارجاع به زندگی همچون وقفه ای لال و نیز تعابیر زن و نوزادی لال اشاره هایی به حیات خارج از زهدان بمثابه انقطاع از زهدان مادر نیستند؟ ازینروست که شاعر می گوید: "رگم را در هزاره ی قبلی زده اند" و "به ذهن جهان مخابره ام کرده اند".
مروری بر بند آغازین شعر نشان می دهد که شاعر چگونه اضطراب کنونی خود را در ارجاعی به لحظه ی تولد و انقطاع از زهدان ریشه یابی می کند. او از "جراحتی" حرف می زند و بلافاصله در سطر بعد اشاره می کند که "رگش را در هزاره ی قبلی زده اند". در ادامه با "چرخشی معکوس" در زمان "تا سراشیبی دلهره اش"، "تا رحم مادر" عقب می رود و می گوید: "همین جاست / تاریخ سقط جنین". و این لحظه ایست که "زندگی اش تکه تکه بر آب افتاده". بنابراین شاید بتوان گفت که "سقط جنین" ناخودآگاه به عنوان تعبیری منفی از تولد بکار رفته، همچنان که "بریدن رگ"، در این بستر، بریدن بند ناف را به ذهن می آورد. اما از طرفی اگر تولد بمعنای انقطاع از زهدان وقرار گرفتن در معرض مرگ باشد، ایهام هر دو تعبیر همزمان به تولد و مرگ قابل فهم است. و در این راستا "پوست کندن" را هم شاید بتوان اشاره ای محو به جدایی جنین از امنیت محفظه ی زهدان دانست. و گویی در جریان سیال ذهن شاعر "سقط"، "افتادن"، "تکه تکه شدن"، و "کنده شدن" از پی هم تداعی شده اند.
شاعر دو بار تاکید می کند که با "چرخشی معکوس" به دوران حیات درون زهدانی بازمی گردد. از آنجا که چرخش جز بر مسیری دایره ای ممکن نیست، می توان نتیجه گرفت که تاکید شاعر بر مفهوم دایره (دایره 5 بار و چرخش 4 بار تکرار شده اند) استعاره ایست از چرخه ی زندگی، دایره ای که آغازش تولد و پایانش مرگ است. و تنها با چرخشی معکوس بر منحنی حیات است که می توان اضطراب مرگ (مابعد زندگی) را در تصوری از آرامش حیات درون زهدانی (ماقبل زندگی) کمرنگ کرد. و باز شاید در این "چرخش معکوس" است که "استوا" و "قطب" دایره ی حیات می توانند بر هم مماس شوند. ازاینروست که شاعر در تقابل با مفهوم مرگ می پرسد: "چرا نمی نویسند بمباران شیمیایی این دایره ممنوع است؟"
بمباران شيميايي اين دايره ممنوع است
جراحتي ست شبيه چكش
رگم را در هزاره ي قبلي زده اند
اريب تا سراشيبي دلهره اي كه فرود آمده است بر فرقي راست
اريب تا سر انگشتانم كه ناخن هاي خواهرم را يكدست مي جوند
تا چرخشي معكوس تا رَحِمِ مادرم
همين جاست :
تاريخِ سقطِ جنين .
زندگي ام تكه تكه بر آب افتاده ست
پوست كنده است پرتقالي را
همين :
خوابيده اي انگار و ذوب مي شوند تمام خاطراتي كه با لايه اي از هوا داشتم
تمام دايره هايي كه بدون پرگار كشيده بودم
تمام بمب هايي كه بر سرم ريخته بوديد
همين :
استوايي ست آرام اين قبيله ي قطبي / خوابم مي آيد..!
نشتيِ جهان را چه كسي تر ميم مي كند؟
همين :
از حاشيه اي حلبي عبور مي كنيمم / قسمتي از حلب سوراخ شده است
بمبارانِ شيميايي اين دايره
" ممنوع است
امروز ممنوع است
فردا ممنوع است
دست زدن ممنوع است
هميشه ممنوع است."
دير بود ...
استوايي ست آرام اين قبيله ي قطبي / خوابم مي آيد..!
حتما تا حالا پرتقال را پوست كنده است ( منظورم همين لحظه ي جاري ست.)
به ترشيِ اين لحظه قسم؛
جراحتي ست شبيه چكش
سرم درد مي كند و شاقولي در آب مي افتد
روز مسطح است !
چه مي كني وقتي كه مي داني حافظه ي جهان مخدوش تر از اين يك جمله است
چه مي كني زماني كه ديگر وقت تمام شده است ؟
ثانيه هاي آخر ؛
به مرتب كردن موهايت زيرِ روسري گذشت
چتري ست كه فقط بر سر تو يكي نازل شد
بر سرِ تو يكي...
چتري ست به طول يك ميلي متر و عرضِ اين جهان
چتري ست ...
و خلائي ست كه از دستِ چپِ من شروع شده است ؛
اين دايره ي فلج ؛
ببين چگونه بر گوشه اش ته كشيده ام؟
( شايد من لاغر شده ام / من لاغر شده ام ،نه؟ لاغر شده ام ؟...
همين !
با آرامشي كه عجيب تر از آن ممكن نيست به آبِ رحِم مادرم باز مي گشتم
با چرخشي معكوس كه تا امتداد جفتم كه آويزان شده است از سرم
درست يادم نيست:
انگار چيزي را در رحم مادرم جا گذاشته بودم
شيري كه مك نزدم
انگار از پستان هاي زني لال بود.
به نگاه خيره ي شما بدهكارم !
بر تشتي بزرگ نمك مي ريزند / يكريز !
ماهواره اي ست كه ذهن ام را سوراخ كرده است
به ذهن جهان مخابره ام كرده اند ؛
كه جنگِ سردِ من با شما تمامي ندارد !
چرا نمي نويسند بمباران شيميايي اين دايره ممنوع است؟
كه ذوب مي شود آن دايره اي كه با خواهرم جفت بود
محاصره اي ساخته است
اين زاويه نود درجه است. ( خواهش مي كنم...
- پارازيت ممنوع ! )
وقتي كه مي لرزم و مي دانم منطقه ي حاره اي ست زخم هايم
به رگ هاي نوزادي لال پيوسته ام
بدخواب شده ام
بخشي از حافظه ام را دزديده اند
رگم را در هزاره ي قبلي زده اند
دست تنها و پا برهنه
روي من دري را بسته اند
و كسي نمي داند !
شايد من لاغر شده ام ؟
-----------------------
* قطعات يدكي / و من كه قطعات يدكي ام را كشانده ام زير اين سقف
چيزي به جز تعبير معوج يك آه نيستم
مرا كه ديروز بايگاني كرده بودند
مرا كه فردا بر ديسك هاي نوري مي چرخم
وقفه اي لال در گردش جهانم
ايستاده ام تا صفر مطلق
ويروسي احاطه ام كرده
چيزي شبيه لكه اي مسري
اكسيژن اتاق من ته كشيده است .)
بر گرفته از مجموعه ي "براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام..."