"- با اين همه ، آن زمان كه ديگر گاه از باغ سنبل باز مي گشتيم
و بازوانِ تو لبريز و گيسوانت نمناك بود، من نتوانستم
سخن بگويم ، و چشمانم از بيان كردن عاجز بودند، نه مرده بودم
و نه زنده ، و هيچ چيز نمي دانستم ،
به قلبِ روشنايي مي نگريستم ، به سكوت "
سرزمين هرز، اليوت.
1- نوشتار در نظرِ بارت ، مكانِ بي مرزِ مركب نايكساني ست كه ذات هاي ما در آن گم مي شود. مكانِ سلبِ هويتي كه انسان در آن گم مي شود و اولين قربانيِ هويت پيكرِ كسي ست كه مي نويسد . شبيه شخصيت ارفيل در نمايشنامه ي افجينياي راسين . زني كه وقتي خودش را مي شناسد مي ميرد، در حالي كه انگيزه ي زندگي اش يافتنِ هويت است . بارت از اين نظرگاه سود مي جويد تا تئوري مرگ مولف را تببين نمايد. واز سويِ ديگر عصر انتقال از نويسنده به نوشتار را توضيح دهد، يعني پايانِ نگاه به اثر به عنوان وثيقه اي داله بر سلطه و قدرت مولف و پايان نگاه به اثر به مثابه ي صيغه ي اتصال افعال و واژگاني كه ما را به اصلِ سابق و قديم يا به علتِ غايي باز مي گرداند.
اين پرادوكس ، اساس شكل متن رزا جمالي هم است تا بتواند بر دوگانه هاي موجود غلبه نمايد. پارادوكسي كه در زبان و مضمون متن هم رخدادي بنيادين و ريشه دار است. نظرگاهي كه ناگزير، وضعيتي تراژيك مي سازد. موضعي كه به نويسنده رواديد ابراز پرسش اصلي اديپي را مي دهد. من كيستم؟ اين "من" زني له شده و قرباني در جامعه اي مردسالار است. جامعه اي كه نمي توان متلاشي اش كردمگر اينكه نوشتار را به عنوانِ عنصري به شمار آورد كه هرصدا و هر نقطه ي اصلي و هر نوع اخلاقيت را متلاشي مي كند. اخلاق و ريشه هايي كه در "رژيم حقيقت " فوكويي به عنوان عوامل سلطه اعمال مي شوند. پس نويسنده مبارزه اي نمي تواند مگر ساخت شكني و تخريبِ اخلاقِ مرد سالاري» همين است كه مردكشي ي او " مده آيي " و با افتخار صورت مي پذيرد:
مهم مردي ست كه با لقد هايِ من به پشت افتاده است
له اش كرده ام
مردي ست كه آن ور جوب افتاده است
درست مثلِ زباله اي
له اش كرده ام !
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص 26.
مفهوم متن ادبي نوعي گشايش بر رويِ جهان است و تحويل و تحولِ متن از متني قديمي به ذات و يكه ، به متني بينامتني ، كه اشاره هاي فراواني به متونِ ديگر دارد. متن تبديل به شبكه اي گسترده از اقتباسها مي شود كه وجودِ سنتيِ مولف در آن گم شده است و حضورِ خواننده ي جديد زا در رابطه با بافت بي پايان متون مختلف قرار مي دهد و متن و مفهوم آن را از عزلتِ كلاسيك- تقليدي خود به افقهاي رگفتمان باز مي كشاند ، من كيستم؟ و پاسخِ آن در شناختِ ديگري ست.
متن چيست ؟ متن به مركزيتي روايي باز مي گردد كه در حينِ اجرا شكسته و تقطيع مي شود و عناصرِ ضد روايي را در خود مي پروراند و مركزيتي كه مدام از آن مركزيت زدايي مي شود. تا اثر از سوژه ي محوري رهانيده شده و به سويِ چند ساختاره شدن حركت كند:
خداحافظ آخرين سايه اي كه داشتم
رويِ ابديتِ گيجي كه پرتم مي كرد
نقشِ زني مرده است، آخرت خوابت
قيامت موهام بيداد مي كند.
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص40.
پيامدهايِ پرتاب شدگيِ شاعر به سمت و سوهايِ امروز ، ذاتي شقه شده و شعري متلاشي بر جاي مي گذارد . اين پيامد نه فقط از رهگذارِ حضورِ او در متن كه رخدادش در ديگري نمايان مي شود. پس هويت شاعر امروز در غياب از خود و حضور در ديگري شكل مي گيرد:
برد يا باخت مهم نيست !
مهم رگ هاي من است كه پيشگوي غريب اين زمين است
مهم رگ هاي خواب شماست كه رويِ گردنم نصب شده است
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص 26.
ديگري كه از رگِ گردن به او نزديكتر است. پس او را نمي توانيم حذف و نفي كنيم » با ماست در نفسهايِ ماست. اين ديگري در متن، مشكل بينامتني اي ست كه هميشه در حالتي از فرار وقرار، دور و نزديك مي شود. به "سرزمينِ هرز " مي رود و به تنگ آمدن "هملت " را دارد و رقصِ اشباح از او زني مي نگارد، كه با روايت شولميت و سالومه و هند و هاجر (تورات و متون كهن...) در تناسخِ جانهايي چند هزار ساله است. اما جوهره ي روايت بر اساسِ متني نو » در اين واژگان تامل مي كند وصفاتي معاصر به آن مي دهد:
ميانِ علفهايي كه بر گورم روييده بود مي رقصيدند
آنجا كه از نفسهايم بيرون زده بودي مي رقصيدند
به تنگ آمده بودم!
باكره ي صخره ها
باكره اي كه بر صخره نشسته است خودِ سنگ است.
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص 27.
تا به نوعي مطايبه و تقليدِ مسخره واقعيتِ عشق در جهانِ امروز برسد و عشق و سنگ شدگي و فقدانش را در "پارادوكس " باكره اي كه بر صخره ها نشسته است خود سنگ است، متولد سازد و سنگي كه مي تواند همان "صنم معبود" شعر كلاسيك باشد:
درختانِ سليطه! به من دايره اي قرض بدهيد!
من نذري داشتم كه يادم رفت ادا كنم.
چه بود؟
شما بگوييد
از پايِ امامزاده تا پاي اين صخره ها پياده آمده ام تا به گوشِ هوا پچ پچه كنم...
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص28.
مهمترين بخشِ اين بينامتنيت محاكاتي » نه در دريافت زبان متني ديگر يا عاريتِ اسلوبِ آن ، بلكه در استعاره گرفتن باورهاي قديمي اقليمي يا ذات روايي آنهاست و نوعي محاكات با سطح مكتوب ادعيه ها و تعويذهاست:
هر كس اين نوشته را پيدا كند پنج روز بعد مي ميرد،اگر مي خواهيد مادرتان نميرد كبوتري را سر ببريد اگر مي خواهيد پدرتان نميرد گنجشكي را زنده به گور كنيد و بالاخره اگر مي خواهيد فرزندتان نميرد ، كودكِ رو به مرگي را بياوريد اينجا، سر ببريد و خونش را بريزيد پايِ اين درخت...
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص29.
پس از شاعر چه مي ماند ؟ او راويِ شقه شقه شده اي ست و هر جزء خود را به كسي داده است يا نه تبديل به چند راوي شده و شاعرِ درونِ خود را كشته است . مولف را كشته است تا متني بينامتني كه با تاريخِ جنايت و قتل گفتگو كرده به وجود آورد. اين بينامتنيت نه تنها به مولف بلكه به خواننده هم فرصتي مي دهد تا قهوه اي دم كند و اندماج متن را از خلال فرهنگ خودش و درهم زدايي معرفتش به معرفتِ متن تاويل نمايد:
]در اين لحظه خواننده مي تواند براي صرف قهوه چند دقيقه كتاب راببند[ ] اين ميان پرده صرفا جهت استراحت ذهن خواننده نوشته شده است [
]شما ادامه ي اين واقعه ي محتوم خواهيد بود اگر كتاب را دوباره باز كنيد...[
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص 21و22.
2- شايد تنها امكان آفرينشگري در رحِم درهم ريزي ذات با واقعيت تراژيكِ يك زن ، همان جهانِ تراژدي باشد كه مرگ در آن حكومت مي كند و به نوعي بازي مي رسد:
شبي كه قتل من شكل گرفت تصادفي بيش نيست شبي كه قتل من شكل گرفت كفني روي پلكهام كشيده اند؛ شبي كه قتل من شكل گرفت تصادفي بيش نيست شبي كه قتل من شكل گرفت !
(سايه ام را با تير مي زنند اما،
زني كه به لعنت خدا هم نمي ميرد:
پوست كفتار پوشيده ام !
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص 23.
از جهاني كه هنوز برهنه است ، چون زاده ي گرسنگي است و از جهانِ كلمات است كه آن هم زاده ي مرگ است . جهان خدعه و نيرنگ چون زاده ي كشتن و قلع و قمع است و ما كه زاده ي زمانه ي شكست هستيم و شقه شدگي و تجسدش را در _ اكنون_ مي بينيم و مثلِ همين شكستن در لحظه ي اكنون كه تائيد بر نوشتن دارد:
تدفينِ چند خاطره ي زشت
و سر نوشتي زيادي
اضافه بر اين من ديگر به سنگ بدل شده ام
چيزي از شما نمي خواهم
سرگذشتي تلخ
قبري به اندازه ي قلبِ من
و درخت هايي كه امن يجيب مي خوانند ...
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص29.
اين شكست و فروپاشي در چند مرحله تحقق مي پذيرد:
نخست مرگِ كلمه و مرگ مولف و سپس تر تكثيرِ راوي هاي بي شمار برايِ ادامه ي روايت و بعد جستجو در متونِ ديگر به دنبالِ خود و ديگري. البته اين شقه شدگي و شكست ، نه انفصال از ديگرِ جمعي يا انقطاع از جهان، بلكه به معنايِ فروپاشيِ طبيعي از جهان تراژيك به سوي وحدت در عالم ممكن هاست. شاعر از جهان خود انفصال مي يابد تا آن را كشف كند و تا اندماجي را با تطوري افزونتر و با تفاعلي عمقي تاسيس كند. به دلي تاريكي و تاريخي برايِ جستجوي خود از دست رفته مي رود تا تراژدي را از خصوصيت فردي خود تهي و به تراژدي عام و انساني تبديل نمايد.
با اين تراژدي باعث مي شود قرباني "من " كوشا از فراز تجربه اش به سوي كشف وجود فردي يا ذاتي اش برود. اما اينجا تنها ذات جستجوگر در جستجوي فرديت خود قرباني اين تراژدي جدا كننده نيست بلكه ذات فردي كه برايِ تحقق وجود اجتماعي ممكن خود درون واقع مي جنگد نيز قرباني ست.
يا نه او قرباني نوعي تقدير گرايي و متافيزيك است :
زني در برگ هاي چاي آينده ام را مي ديد
من كه از آينده ام مي ترسيدم
به او شليك كردم
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص 36.
چيزي كه به زبان مي آيد اتفاق مي افتد:
اين صخره به ياد دارد ، كاغذي را زير آن تخته سنگ خاك كرده بودم
نقر كرده ام بر آن يكي صخره / حروف نامم را
فالگيري ست كه هميشه از اينجا مي گذرد
فالگيرِ شومي ست..
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص 28.
اما تراژدي؟ ترازدي بدون تن دادن به پاروديهاي بازي امروز متن، نمي تواند حيات داشته باشد و همين دغدغه ، شاعر را به سويه هاي هندسه اي ديگر مي برد و يار او در اين مهندسي، زبانِ پارادوكس هاست. زباني كخ گرچه ادامه ي همان زبان هميشگي ست اما اينجا به سطح حادثه و نوشته هاي ديگر اكتفا نمي شود . زباني پارادوكسيكال كه دروني شده است. با تقطيع سطرها ، كولاژهاي كروي و نفس بنديِ جديد:
روي صندلي لهستاني
اشاره هاي وارونه ي تو جهان را زير و زبر مي كند
من براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام
خسته ام
شومينه خاموش است
و جفت بادها كه به گوشم مي خورند ، واگير دارند
به دانه هاي تگرگ كه اعتمادي نيست
از درخت هاي دربند بپرسيد كه شريك من اند در اين ماجرا
تكه اي از حافظه ي خداحافظي را
زير آنها دفن كرده ام .
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص 11.
از دست چاقو كاري ساخته نيست
وقتي دزدي كور سرك مي كشد
از دست چاقو كاري ساخته نيست.
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص9.
3- معماري متن ، نگاه به اندرون و زير زمين و حيات، سقف كوتاه ، حوض و پنجره هاي مخفي و ديوارهاي حياط و دايره به عنوان عنصر اصلي معماري شعر است. شاعر در اين متن همه چيز را به درون و اندروني و زندان مي برد و واقعه در اندرون اتفاق مي افتد ،دالانهاي تنگ و جريان هوايي كه فقط از دو سو مي وزد و تا اين درونيت كم كم از حصارِ خود بيرون بيايد و به حصار ها و محدوده هاي ديگري نفوذ كند :
قلوه سنگي در آب مي افتد
و تا زير زمين راهي نيست
جيغ هاي زني ست، چند ثانيه ، لحظه ي سقوط ، نود درجه است
جيغ هاي زني ست و خط كش و ساعت ديواري
صد و هشتاد درجه جيغ هاي زني ست
ساعت 12 نيمه شب است
دايره كامل
سيصدو شصت درجه است.
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص 19 و20.
اما اين دايره برعكس نوعي عبور تاريخي شعر را از غناييت و حماسه ، به سوي متني روايي در خود دارد . اگر در شعر گذشته بلاغت شعري بر اساس زبان و تصويرهاي صوري و عاطفي ظاهري بنا مي شد، اينجا موقعيت و ذكاوت و درايت شاعر غايب مي شود وبيشتر حس زنانه و شگردي خود مي نمايد و شعر بيشتر ساختماني روايي مي گيرد و من شاعر در ذاتهاي متكثر تقسيم مي شود::
به كناره اي مجهول تبعيدم كرده اند
سنگي در آب مي افتد
و تا زيرزمين راهي نيست
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص 20.
"جيغ هاي زني مدور " جيغ هايي كه تكرار مي شوند » جيغهاي تاريخي كه زني در ادوار مختلف كشيده است آيا در چنين معماري اي ميتوانيم طرح داستاني و مركزهاي مولد آن را كشف كنيم؟ در چنين متني خواننده فقط مي تواند اثر متن خود را تعقيب كند، تا اينكه به دنبالِ همه چيز به مثابه ي وجودي تام و كامل بگردد. در چنين بافتِ مقتصدي تمامِ دلالتها و جزئيات مشروح نخواهد بود بلكه اين متن محتاج خواننده اي ست – خواننده اي حرفه اي – همان طور كه به ايقاع و هارموني اش نياز دارد .
شعر معناها را تا زير زمين مي برد و به تاخير مي اندازد و بيشتر با تقابل خيال و تصويرهاي انقراضي و تحول آن به موضوعاتي متكثر سر و كار داريم و اصلا شعر با جمله ي قاطعي تمام نمي شود و به خواننده مي انديشد :
( اين آخر نمايش است
خوب بازي كردي، اما
افلياي مرده در آب
اين آخر نمايش است
چرا صداي تو آنقدر آرام است كه به تماشاگران نمي رسد
و حركات دستهايم يخ بسته اند بر صحنه اي تاريك
به انگشتهاي منجمدم نگاه كنيد ...
افسوس
نور صحنه كافي نيست !...)
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص44.
اصلا اين ناتمامي در عنوان شعر هم هويداست و از همين تمهيد ( طرح ) جملات متن در سطح موضوع و ساختار متولد مي شوند – خيالي پوشيده از سكوت، محويت وتلاشي:
]قسمتي از اين سطر را حذف كرده اند و راوي از اين اتفاق محتوم سر در گم است ، روي جا پاهايش برف باريده است و اثر انگشت اش را دزديده اند: چاره اش در خانه ي جدولي بود / جدول اشتباه طرح شده بود ، قسمتي از اين سطر را حذف كرده اند و اين ديگر كليد معما نيست... اما براي نوشيدن يك فنجان قهوه هنوز وقت هست ...[
]اين آخرين سطرِ روايتي ست كه پاك ، گم ، محو و نابود شده بود.[
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ص 32و 33.
و در ساختاري مدور كه هر دم تنگتر مي شود حركت مي كند:
از سايه اش جدا شده است
و برايِ مردن وقت تمام شده است!
آن دايره روزبه روز تنگتر مي شود ،
ثانيه شمار ساعت را به خاطر بسپار !
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص32.
طرح داستاني به اطراف حركت مي كند اما دوباره به صورت تاملات و تصويرهايي متنوع به خودش بر مي گردد. دايره اي كه شاعر از شكل غزل به وام گرفته و در متن حضور دارد و همه چيز را به درون و به اندروني ها و سردابها و لابيرنت ها ارجاع مي دهد . مثل :
ديوارهاي لابيرنت ( مربع هاي جهان بعد از مرگ راوي ):
ه: اين جا زني ست كه به تو و تمام جهان قهقهه مي زند
و با هنده ي جگر خوار نسبت مشتركي دارد
شرك تمام جهان روي موهاي من
چه طور رگ گردنت را بشكافم؟
چه طور رگ گردني را كه رج به رج بوسيدم و بافتم ، حالا بشكافم؟
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص41.
و اين معنا جز استعاره اي كه در پايان كشف مي شود ، چيز ديگري هم مي تواند باشد:
افلياي مرده در آب
اين آخر نمايش است.
اما پايان بازي نيست.
چرا كه او سنگ شده است : بانوي صخره ها ، اما بانوي صخره ها در سرزمين هرز به مسيح هم اطلاق مي شود و او مي خواهد نجات دهنده هم باشد. نجات زن از دست مرد و مرگ . اصلا ديگر نظر گاه شاعر امروز نمي تواند چيزي جز هجو و تقليد مسخره ي واقع نباشد.:
بديهي تر از اين ممكن نبود
ديدي چگونه به چاهار ميخم كشيد
من از آن چاهار چوب ميخي كم داشتم .
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ؛ ص 16.
شاخص هاي متن را مي توان به اجمال چنين نوشت :
1- شاخص كردن طرح روايت و استفاده از آن در متن
2- تجربه ي ساخت دايره و تكرار به انواع اشكال خود
3- رهايي روايت از تسلسل خود و در هم ريزي آن در سياق وقايع متني (شاعرانه و گزارشي) و استفاده از راوي هاي متعدد
4- اعتماد به بينا متنيت و ذوب عناصر متنوع از رمز و اشاره و تضمين بدون اعتماد به سطح مكتوب و سبكيِ آنها
5- شاخصهاي روايتي مكان زماني و نامگذاري و گفتگو و نقل
6- استفاده از خرافه ها و اعتقادات شفاهي و اندماج آن در متن
7- امتزاج آفاق دلالتي متن به رغم طغيان هجو و فكاهه
8- استفاده از هنر نمايش- نقالي – همسرايان و دراماتيزه كردن متن و مونولوگ.
اين مقاله در شهريور 1381 در مجله ي عصر پنجشنبه منتشر شده است.