يكي از اتفاقاتي كه به طور خاص در شعر رزا جمالي و به طور عام در شعر دهه ي هفتاد افتاد، رويكردي بود كه به حضور معنا در زبان پديد آمد . نظرگاه عمومي شاعران اين دهه كه بعضا منبعث از تئوري هاي انديشمندان غربي بود، بر اين باور استوار است كه زبان نه همچون محمل و مركب بيان معنا، بلكه خود احضار كننده و توليد كننده معنا يا معناهايي مي باشد." آنها معتقد هستند كه معنا در زبان تحقق مي يابد نه به وسيله ي زبان" از اين رو آن گرايشات و آن شيوه اي كه در شعر قبل از اين دهه وجود داشت را به باد انتقاد گرفتند و با نوع اثري كه آفريدند در پي تحقق به افكار و رويكردهاي نوين خود بر آمدند. در زبان گذشته ، مثلا در شعر شاملو ( البته نه هميشه و نه در همه جا) زبان يعني آنچه در اختيار شاعر بود( مجموعه ي لغات ، لحن ، معناو...) به عنوان وسيله اي براي بيان مفهوم و مفاهيم خاص به كار مي رفت. معنايي كه اين زبان مي آفريد كاملا مشخص و مبرهن بود و اگر نا روشني در آن وجود داشت البته به خاطر حضور ابهام و پيچيده گويي كلام شاعر و اعوجاجات ذهني او بود تا چيزي ديگر.معناها ومفهوم ها در پشت كلمات آن ها آماده حمله به ذهن مخاطب بودند و رويكرد شاعر به زبان در بهترين حالت ، ارائه ي زباني زيبا و موجه بود كه مفاهيم ذهني اش را به بهترين وجه به ذهن مخاطب بسپارد و او را مقهور مفهوم ذهني خود كند.در اين رويكرد امكان عمل خواننده گرفته مي شد و خواننده نمي توانست در دنياي آزاد متن پرسه زند و به گزينش و چينش معناهاي مطلوب خود بپردازد. در رويكرد شاعران جديد عملا وجه اطلاع رساني و بيان گري زبان گرفته مي شود و با تخريب معاني مطلوب و معلوم سعي در به وجود آوردن و ساختن جهاني چند وجهي و متكثر مي شود كه با مشاركت خواننده ، زبان در هر وهله ي توليد معاني جديد براي او كند، اين زبان با درهم ريختن ساختار منطقي خود و با شورش عليه نرم طبيعي و با پس و پيش كردن كلمات واجرايي جديد از نحو، ساختار و بافتار اثر هنري سعي در به چالش كشيدن زبان جا افتاده شعر تا آن روز داشت. رزا جمالي هم البته با اين نيت و اين ديدگاه به شعر رسيد. او در كتاب اول خود با عنوان" اين مرده سيب نيست يا خيار است يا گلابي"(ويستار-1377)علاوه بر تاكيد بر وجه توليدي زبان، آگاهانه يا ناآگاهانه بر وجه ديگري از زبان نيز انگشت گذاشته است و آن وجه آفرينشي زبان است. او با كنش نام گذاري و آفرينش بوسيله ي زبان ، همان عهد عتيق كه گفتن و خواندن را اساس آفرينش مي داند و " خدا گفت بشود و روشنايي شد" و بين گفتن و شدن هيچ فاصله اي نيست به آفرينش شعر مي رسد. و بدين سان معناي هرچيز در زبان تحقق مي يابد، زباني كه ظاهر و باطن معاني مالوف را كنار زده و احضار كننده صورتي نو شده است . « اين مرده نيست يا خيار است يا گلابي» علاوه بر پس زدن قاطعيت معنايي، عين يك نقيضه گويي محسوب مي شود، طنز و جهان غير رسمي از منافذ متعدد وارد شعر مي شوند:
و سيب خيار است
ما تقاضا داريم :
و سيب انصراف مي دهد از رنگ قرمز.
اين مرده سيب نيست يا خيار است يا گلابي ، ص24.
اين لحن استغاثه آميز همراه بر پرتوهاي آنارشي - سورئال خود در بافتار زباني متون مقدس و با حسي كودكانه رويكردي بكر بود به زبان .
ما براي سيبي كه نمي ميرد انتظار مي كشيم.
(همان).
اين ارتباط حسي ،همراه با حضور ابژه ها نه آنگونه كه مي شناسيم بلكه به هيات نوعي نگاه « سر آغازي » يا اوليه اي به جهان ، در پيچ و خم بازي هاي متني، براي بر هم زدن بازيهاي متني ، براي بر هم زدن عادت ها و ساختن دنيايي كه يك بار اتفاق مي افتد و ديگر هيچ ، به همراه ذهنيت زنانه آن ، ما را رو در روي يك وضعيت بحراني مي نشاند:
« براي سرفه خوب است»
- در هسته هاي سياهت مي ميري سيب!
راحت و آرام بي آنكه جان بكني مي ميري سيب!
دعايت را بخوان سيب!
اين مرده سيب نيست يا خيار است يا گلابي.
(همان، ص 25).
و سيب در اينجا به عنوان نشانه اي عام فهم مي شود كه قادر است در لباسهاي گوناگوني در غلتد و معاني مختلفي بگيرد و همچنين كل ساختار شعر كه در لايه هاي مختلف ، شكل هاي مختلفي به خود مي گيرد از شكل دعا گونه تا طنز آميز و از شيوه ي نوشتاري زنانه كه در آن حضور عناصر زنانه به چشم مي خورد تا نگاه و شكل شيزوفرني و جنونمند يا حتا نوعي نگاه شبه عرفاني كه در آن مستتر است و اين ها همه در سطح و نوشتن در آفتاب روشن هستي اتفاق مي افتد. واژه ها در كنار يكديگر جهاني را مي سازند كه عملا رها از قيد و بندهاي بيروني اعم از سنت شعري يا قانون و قواعد دنياي خارجي ست و چنين جهاني هيچ چيز خاصي را بيان نمي كند . او در دل خود ايجاد چيزهاي مختلفي مي كند كه خواننده به ياري تنها نشانه هاي از آن ، جهاني را براي خود آنگونه كه بخواهد ترسيم مي كند. البته ساختن و پرداختن اين جهان مشكل است . كاندينسكي مي گويد:« طبيعتا هنگامي كه از نظم صحبت مي كنيم نه فقط يك ساختمان هماهنگ و رياضي ست كه در آن تمام عناصر در جهات دقيقا حساب شده قرار مي گيرند، بلكه منظور ما نظامي هماهنگ و يكدست با اصول متضاد است » و در اكثر شعرهاي اين كتاب آن اصل متضاد كه شامل بافتاري غير هم سطح ، ساختار شكني معنايي ، ساختار شكني بصري ، پارودي و ... مي شود در تركيب خود به اصولي متضاد رسيده است . همچنين در كتاب دوم شاعر « دهن كجي به تو » مي بينيم كه باز تجربه هايي متفاوت و نو در پي يافتن شعر مي باشند. از منظري ديگر متن در اين دو كتاب عرصه اي مي شود براي تاخت و تاز تئوري و گويي قرار است هرچه بي معنايي و چند صدايي و شكل نهايي واكمل خود را در اين جا بيابند. اين آوانگارديسم و آنارشي گري زباني ست كه بيان گر شروع جريان متفاوت در شعر امروز است به اين شعرها چهره اي قابل توجه مي دهد.
سومين و آخرين كتاب رزا جمالي « براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ...» (آرويج – 1380) ديگر كتابي تجربي نيست.آن بي معنايي و عقيم كردن سطرها و شعرها اين جا تا حدي تبديل به تكثر معاني و چند صدايي شده است . در حقيقت آن شيوه ي اقتدارگرايانه نوشتن كه در آن همه چيز توسط فاعل شناسايي يا راوي شاعر نوشته مي شد و جز صداي او هيچ صداي ديگري به گوش مخاطب نمي رسيد و مخاطب را ناچار از گردن نهادن به گفته ها و داده هاي متن مي كرد، اين جا و در اين شعرها رو به اضمحلال مي رود و متن شعرها به عنوان دنيايي آزاد كه به مثابه ي زندگي واقعي كه در آن همزمان همه چيز در كنار هم و با هم حاضر هستند رخ مي نمايد و در خود امكان حضور وغياب متكثر، در پي ايجاد و ساخت فضايي چند بعدي ست كه سه اصل: عدم قطعيت ، عدم تداوم و عدم شفافيت را وجه همت خود قرار داده است. در اين شعر و ديگر شعرهاي كتاب ما با مضمون و موضوع واحدي روبه رو نيستيم. شعر با پيش گرفتن تم هاي مختلف مثل عشق، جنسيت ، جنايت، مرگ ، قتل،... همزمان و با هم اين خرده روايت ها را پيش مي براند،از هم مي گذراند و در صداهاي مختلف پخش مي كند و زبان نيز به طبع موضوع يا موضوع به طبع زبان، ساختاري متفاوت مي گيرد از شكل روايي- جنايي تا شكل گزارش گونه و عاشقانه و....
شبي كه قتل من شكل گرفت تصادفي بيش نيست شبي كه قتل من شكل گرفت
كفني روي پلك هام كشيده اند ؛ شبي كه قتل من شكل گرفت تصادفي بيش نيست شبي كه قتل من شكل گرفت !
( سايه ام را با تير مي زنند اما،
زني كه به لعنت خدا هم نمي ميرد:
پوست كفتار پوشيده ام !
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام... ص23.
در اين شعر و ديگر شعرهاي كتاب ما با چيزي به نام تداوم به آن شكل گذشته روبرو نيستيم . نه اجرايي مو به مو و وفادار به موضوع و نه شكل، ساختاري علت و معلولي به خود مي گيرد، سطرها در واقعيت به لحاظ مفهوم و موضوع كامل كننده ي يكديگر نيستند . آن ها تداوم را گسسته اند و با نوعي تداخل زماني – مفهومي سعي در رسيدن به فضايي كيهاني دارند كه همه چيز ظاهرا در حال دور شدن از يكديگر مي باشند ولي در چرخش ديگر در جايي كه مخاطب بخواهد به هم مي رسند و اين مخاطب است كه با فضاي خالي بين سطرها را با مشاركت و تخيل خود پر مي كند.
-بالشي كه زير سرت گذاشته اي صداي مرا مي شنود
بند سوم انگشت دست چپ ات مي داند
خاطره ام در تو ازلي ست
روي خطوط دست ات حك شده ام !
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام... ص25.
عدم شفافيت در حقيقت بر مي گردد به معنا. چون معنا ديگر به سياق گذشته اين جا حكمفرما نيست و ما با معنايي واحد و سر راست مواجه نيستيم ، شفافيت موضوعي يا مفهومي نيز محلي از اعراب ندارد. اما در اين شعر و ديگر شعرها اتفاق ديگري هم مي افتد . شعر چون كه بر محور سيال سخن حركت مي كند،چونان مقطعي از جريان رودخانه در برابر ماست بي آغاز و پاياني . مايه اصلي ديگر وجود ندارد. مايه ي اصلي مي تواند يك مفهوم واحد يا به طبع آن زباني واحد باشد. اين شعرها چونان شاخه گلي هستند كه در آن برگ ها مهم هستند و آن تو در تويي و كنار هم قرار گرفتن مهم است و گرنه هسته ي اصلي اصلا چيست ؟ در حقيقت و با زباني ديگر مركزي واحد وجود ندارد، حقيقت شقه شده و هر قسمتي از آن نزد كسي ست :
برد يا باخت مهم نيست:
مهم رگ هاي من است كه پيشگوي غريب اين زمين است
حالا ديگر مويرگ هاي اين خاك را هم مكيده ام
سايه ام را با تير مي زنند اما
زني كه به لعنت خدا هم نمي ميرد....
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام... ص30.
و با اين همه اين شعر شعري ست چند ساختي، شعري كه سعي دارد با نگاه و كمك ديگر متن ها( رد پا و زبان، متوني مثل كتاب مقدس،سرزمين هرز ، متون پليسي ، اورادها و دعاهاو... در اين شعر به چشم مي خورد). متني باشد كه چه به لحاظ ريخت و چه به لحاظ زبان از منشي يكه دور و خود را در فضايي چند بعدي قرار دهد تا از اين طريق بر وضعيت ذهني بشر امروز كه دچار افسون زدگي جديد شده و هويت چهل تكه مقدورات او را بافته اند، صحه بگذارد. اين شعر و ديگر شعرها با نگرش و شيوه ي زنانه نوشته شده اند. ما با نوعي ديالوگ تاريخي با زن هاي ديگر هم مواجه مي شويم.
با هنده ي جگر خوار نسبتي دارد اين زن
به انتقام خون شما آمده ام ص 15
باكره ي صخره ها ، باكره اي كه بر صخره ها نشسته است خود سنگ است.
ص27
خوب بازي كردي اما
افلياي مرده در آب
اين آخر نمايش است.
ص43
اين نگاه زنانه همچون شورشي در جان وتن شاعر به عنوان متني اجتماعي شكل مي گيرد تا با برگشتي به حضور خود در تاريخ وجود، بر عليه آن نظام اقتدار گراي مردانه سر بر آورد و اين بار در جان متن خود « مرگ را به صراحت اين صفحه ي كاغذ اعلام مي كند»و بي گمان آن مرد خود شريك قاتل در اين ماجراست :
مهم مردي ست كه با لگدهاي من به پشت افتاده است
له اش كرده ام !
مردي ست كه آن ور جوب افتاده است
درست مثل زباله اي
له اش كرده ام !
براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام .... ص 26.
و همه ي اين اتفاقات در حضور خواننده مي افتدو « در اين لحظه خواننده مي تواند براي صرف قهوه چند دقيقه كتاب راببندد»(ص 21) و در اين جاو جاي جاي متن است كه ظاهرا ويا شايد باطنا فاعل به اضمحلال مي رود و نقش خود را به ديگري مي سپارد.
اين مطلب در اسفند 1382 در نشريه هنگام منتشر شده است.