فرض كن بر اينكه اجتناب ناپذيرم
حتي رگ دستم باطلت مي كند از كاغذهاي نوشته ام
موهاي مرده ام تمام مي شود !
بر ناخن هاي ملايمم حك مي شود نسيمي كه از جانب هوا نيست
يا رگ هاي دست من است
كه كم مي آيد
از نبض هايش
نمي زنم.
غلت زده بر امتدادي زرد از انگشت هايم
پريده هايم
موهاي تكرار نشده از ابد
براي بار ثاني.
نيمه كاره ام
از اول.
رگِ گردنم همين را خط مي زند
گيرم به گرميِ ده انگشت
گير كنم به نفس هاي پاره ات
تمامِ بن بست ها فراموشي گرفته اند.
از مجموعه ي " دهن كجي به تو"
ترجيح دادم در خوانشم از شعر همان رويه اي را در پيش بگيرم كه ولاديمير ناباكوفدر تفسير مسخ كافكا اتخاذ مي نمايد. او در تحليلش از شاهكار كافكا هيچ نتيجه گيري خاصي، حتي در انتها، نمي كند بلكه تنها فرازها، المان ها، و تابلوهايي را كه مبهم يا تفكر برانگيزند و به نظر تكرارشده يا تاكيد شده مي آيند و نيز اينهماني هاي مستتر فصل هاي داستان را برميشمارد.
اجازه دهيد شبيه آن ترفندي را كه گاه در حل مسائل هندسه بكار مي رود در اين تحليل به كمك بگيرم و اين شعر كوتاه را بدون آنكه حقيقتا بدانم چه نتيجه اي قرار است عايد شود و فقط براي ساده كردن بغرنجي ريخت شناسانه اش به سه تكه ي مجزا بر صفحه ي كاغذ تقسيم كنم و آنها را بترتيب قطعه اول، دوم، و سوم بنامم:
قطعه اول:
فرض كن بر اينكه اجتناب ناپذيرم
حتي رگ دستم باطلت مي كند از كاغذهاي نوشته ام
موهاي مرده ام تمام مي شود !
بر ناخن هاي ملايمم حك مي شود نسيمي كه از جانب هوا نيست
يا رگ هاي دست من است
كه كم مي آيد
از نبض هايش
نمي زنم.
قطعه دوم:
غلت زده بر امتدادي زرد از انگشت هايم
پريده هايم
موهاي تكرار نشده از ابد
براي بار ثاني.
نيمه كاره ام
از اول.
قطعه سوم:
رگِ گردنم همين را خط مي زند
گيرم به گرميِ ده انگشت
گير كنم به نفس هاي پاره ات
تمامِ بن بست ها فراموشي گرفته اند.
اكنون بياييم دفعات وقوع صامت ها را در هر يك از اين سه قطعه بسنجيم زيرا به نظر مي رسد در هر قطعه صامت هاي خاصي پرتكرارند. شايد اين شمارش بظاهر بي هدف به ما ايده اي در رابطه با محتواي معناي شعر بدهد.
بسامد صامت ها در هر قطعه از كمترين به بيشترين:
قطعه اول:
1- پ، خ، غ، ف: 1 بار
2- ج، گ، ل: 2 بار
3- ش، و: 4 بار
4- س: 5 بار
5- ب: 6بار
6- د، ر: 7 بار
7- ز، ك، ه: 8 بار
8- ت: 10 بار
9- ن: 14 بار
10- م: 20 بار
قطعه دوم:
1- پ، ث، غ، گ، و: 1 بار
2- ش، ك، ل: 2 بار
3- ه: 3 بار
4- ب، ت، ن، ي: 4 بار
5- ز: 5 بار
6- م: 6 بار
7- د: 7 بار
8- ر: 8 بار
قطعه سوم:
1- پ، خ، ز، س، ش، ف، ك، ي: 1 بار
2- د: 3 بار
3- ب، ه: 4 بار
4- ت: 6 بار
5- گ، ن: 7 بار
6- ر، م: 9 بار
مي بينيم كه پر تكرارترين صامت در بند اول /م/ و در بند دوم /ر/ مي باشد. نكته قابل اعتنا اينست كه /ن/ كه دومين صامت پرتكرار قطعه اول است، با 14 تكرار، از لحاظ آواشناسي بسيار به /م/ نزديك است. اما در مورد قطعه سوم بايد قدري درنگ كرد. از آنجا كه اين شمارش سه قطعه را در يك قياس در نظر مي گيرد آن صامتي را بين /ر/، /م/، /گ/ و /ن/ بايد بحساب آوريم كه به نسبت ساير قطعه ها پرتكرارتر بودنش مشهود باشد.
/م/ اگر چه پرتكرارترين درقطعه سوم است اما در قطعه اول و دوم هم به ترتيب 20 و 6 بار تكرار شده است. و نيز /ر/ در دو قطعه نخست 7 و 8 بار تكرار شده است. /ن/ نيز در قطعه هاي پيشين 14 و 4 بار آمده است. اما /گ/ در قطعه اول 2 بار و در قطعه دوم تنها 1 بار وقوع دارد. بعلاوه در قطعه سوم 5 بار در ابتداي كلمه آمده است كه از لحاظ واج آرائي واجد اهميت بسيار بيشتري نسبت به مواضع ديگر است. بنابراين اجازه دهيد /گ/ را به عنوان صامت بالنسبه پربسامد قطعه سوم در نظر بگيريم. از كنارهم گذاري بترتيب اين سه صدا كلمه ي "مرگ" بدست مي آيد.
حال بياييد افعال و ريشه صفات فاعلي و مفعولي موجود در شعر را استخراج كنيم. آنها را به لحاظ دلالت معنايي مي توان به دو دسته تقسيم كرد:
1- باطل كردن، مردن، تمام شدن، نبودن، كم آمدن، پريدن، تكرار نشدن، نيمه كاره بودن، خط زدن، گير كردن، پاره شدن، و فراموشي گرفتن همگي مستقيم و يا بوجه استعاري به مفهوم "مرگ" ارجاع دارند. حتي اجتناب ناپذير بودن در صورتي كه لحظه ي مرگ را جز كليت موجوديت آدمي محسوب كنيم تلويح به مرگ دارد. از طرفي هم رويش مو اجتناب ناپذير است و جريان خون در رگ ها ناشي از طپش غيرارادي قلب است. رگ و مو، لغت "مويرگ" را به ذهن مي آورد.
2- نوشتن، حك شدن، بودن، و غلت زدن به انكار فناپذيري و به بقا اشاره دارند.
"مو"و "ناخن" هر دو بعنوان اعضاي بدن متشكل از تجمع ياخته هاي مرده ي حاوي پروتئين اليافي كراتين مي باشند و بافت مرده محسوب مي شوند. كاغذ نيز ورقه ي نازكي از الياف فشرده ي ياخته هاي مرده ي گياهي ست. حتي "رگ" كه بستر جريان خون و زندگي ست در اين شعر "كم مي آيد از نبض هايش" و "نفس" يا "نسيم" كه عين حيات است "پاره" و منقطع است و "از جانب هوا نيست". دو وازه ديگر كه به مرگ و زوال مربوطند "زرد" و "بن بست" اند.
در اين شعر كلمه ي "رگ" 3 بار، و "مو"، "دست" و "انگشت" هر يك 2 بار تكرار شده اند. رگ، مو، و انگشت هر مفهوم هندسي "پاره خط" را به ذهن مي آورند كه "اابتدا" و "انتها" دارد. اگر اين مفهوم رياضي را با مفهوم زيست شناسي مرگ موازي كنيم شايد متناقض نمائي بغرنج ترين بخش شعر اندكي رفع شود:"موهاي تكرار نشده از ابد / براي بار ثاني. / نيمه كاره ام / از اول." تعبير "از ابد" و "از ابتدا نيمه كاره بودن" در ابتدا بنظر مهمل مي آيد. زيرا "از" since اشاره به ابتداي يك بازه زماني دارد و بردار زمان لااقل در مكانيك نيوتوني كه منطق زباني ما تا به امروز، علي رغم نظريه ي نسبيت كوانتومي در فيزيك مدرن، تابع آنست همواره يكسويه است. از اول نيمه كاره بودن هم محال است. چطور موجودي مي تواند در ابتدا خود در نيمه ي تكوين باشد و مانده باشد.
اما اگر فرصت بودن را پاره خطي فرض كنيم و اگر بدانيم مرگ در زماني نامعين اما محتوم اجتناب ناپذير خواهد بود مي توانيم اينطور فرض كنيم كه از ابتداي وجود نيمه كاره ماندنمان در آخر معلوم و تغيير ناپذير است. و اگر از ابتدا مي دانيم كه انتهايي داريم و مرگ ابديت ما خواهد بود پس از هم اكنون مي توانيم در انتزاع ذهن بر روي اين پاره خط رفت و آمد كنيم و هر فكري و حتي هر نمو و حركتي بر موقتي بودن و تكرارناپذيريمان صحه خواهد گذاشت.