صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS رزا جمالی Rosa Jamali English   Swedish     Dutch   Italian   French   German   Bangla   Turkish   Esperanto   Kurdish
رضا عامري

فضاهايي فراواقعي و سورئال ( نگاهي به مجموعه ي " اين مرده سيب نيست يا خيار است يا گلابي" )

 

 

رزا جمالي با " اين مرده سيب نيست يا خيار است يا گلابي " نشان مي دهد از همان ابتدا مي خواهد با عناصر ابژكتيو و خارجيِ پيرامونِ خود رابطه ي  زيباشناسانه ي جديدي به وجود بياورد و فضاهاي فراواقعي و سورئال را تجربه كند  و با كلمه در مقامي خارج از نگاه روزمره و ما به ازايِ شيئي خود برخورد كند . سيب ، سيب نيست تا  واژه را در مقام كاركرد با جهانِ خود مطابقت دهد ؛ جهانِ دالهايي بي نياز از دلالت هاي روزمره .

 

زن مي گويد : گره بزن مدادهايِ جادو را به پاره هايِ ماه / ورد مي خوانم به آتش و دود كه از مداد بالا بگيرند / لاله ها را به خوابم گره مي زنم / وماه را به اطلسي ها / تخم مي گذارد گلِ بنفشه اي در دريا .

 

"آوايي بازيگوشانه و پر ايهام كه روايتگر گونه اي نمايش كارتوني  تحليلي ست. سبد  سرشاري ست از بازي با واژه ها و متلك ها و تكرار هاي مسخره ، كه بيشترشان يا برگردان ناپذيرند و يا نيازمندِ توضيحاتي مفصل و پر ملال " *1

 

و اين گونه زبان را به طرفِ تجريد مي برد و نوعي انيميشن ، همانطور كه نقاشي به طرفِ  خط مي رود و حتا گويي  طرح  خوابها و كابوس هايش را مي خواهد به شيئي تبديل كند.

ما اينجا با دلالت بر همه چيز زبا ن  سر و كار داريم : تصوير وانموده اي ناب از خودش است .

 

خواب مي بينم شماره هاي اشياء نچسبيده را خواب مي بينم

 

كتاب بيشتر در حوزه ي دلالت هاي معنايي ست. نوعي احساساتي گريِ مدرن و جسارت هاي شاعر در به كار گيريِ نحوهاي جديد . در اينجا سهمِ اشياء در نگاه ِ حسي و بي  واسطه ي شاعر پررنگ شده  ونقشمند شده است.

 

 بي نورم و تاريك / مردمك هاي تو بزرگ مي شود.

 

گاهي حسِ شعرها چنان دروني مي شود كه با خوانشي سطحي خوانده نمي شود و بايد همراه ذهنِ شاعر به لايه هاي دروني رفت . به تغزلي كه آنقدر تجريدي ست كه حالتِ تغزليِ خود را از دست داده ، تغزلي كه امكان نداشته در دنيايِ ما اتفاق بيفتد يا به سطرهايي كه هميشه به جايِ آمدن به عرصه ي فهم ، استحاله مي روند تا ما را به عرصه هاي برانگيختگيِ شاعر پرتاپ كنند.

 

شبها از دريا غرق مي شويم در شب ها دريا را مي بوسيم  خواب مي بينيم موج ها را / كمي كه فندق لايِ مردمك ها مي شويم / مي پرتاپيم ... مي آزاديم ... مي خفه مي شويم ...

 

و اين دنيايِ عجيب و غريب حتا در تشبيه هم حضوري امروزي دارد :

 

شبيه ابرها  هستي و بوسه هاي نيامده / چشم هايت به لوبيا مي ماند / اي گربه! / من دلم مي خواهد تورا به گلابي تشبيه كنم

 

اين شگردهايِ زباني و روياهايِ كودكانه در جا به جايِ كتاب حركت مي گيرد ، اما نه به صورتِ شگردِ غالب . شايد اين را در ناهمگوني هاي اجتماعي و در ذهنيتِ تكه تكه ي شاعر بايد  جستجو كرد. همين است كه شاعر عجولانه در ريتمِ سريع ، شعرِ خود را به رخ مي كشد  و بعد مكث مي كند و در ادامه يافتگي ، دوباره ادامه مي دهد تا به ژرف ساخت هايي برسد و مي رسد  و دوباره به سطح مي آيد تا نفسي تازه كند  و اينگونه  حس هاي عجيب و غريب و استحاله رفتن ها را و دوباره بازگشت به خود ، تا شعري چند صدايي را تجربه كند .

 

آ ينه اي كه خودت را روبرويِ من منعكس مي كني / تو از اعداد وام مي گيري / مي گريزي / مي افزايي / شبيه چپِ دستِ چپ ِ من / و هي دوباره دنبالت مي كنم كه شبيهِ راستِ من شوي / تو كه عكس مرا روبرويِ آب / در آينه پارو زدي / پرتم مي كني / تا خوابم / كه بگويم / به درازايِ شب هاي مساوي هستي

 

و از همين زاويه گاه ما با انفجارهايي در زبان مواجه مي شويم :

 

با ذغالِ خوني در كوچه  ي بالايي زني شكاف هاي هوا را هاشور مي زد / با ماس ماسكهايي فلزي در ماسكهايي قهوه اي

 

اشياء نا آنگونه كه شناخته شده و مالوفند و نشانه هاي تصويري گمگشته – به  نشانه ي قرنِ گمگشتگيِ نشانه ها – كه شگردِ كليِ شاعر و رابطه ي ادراكِ حسي او با اشياء است .

 

به پيراهن هاي ابريشمي بگوييد بميرند / اسب هايم شيارهايِ ْآخرِ جلجتا / سيب و پلك هاي تو چفت شدند / شبيه مورچه اين آخرين ضربدار را  / برايِ خدا / به جانِ پنجره / براي 5 فروردين بنويسيد :!/  اين تنها پرتقالي ست كه پنجاه سالگي ام را تبريك گفت .

 

اين گونه است كه جنونمندي و حس را مي سازد  تا شاعري تصويرگرا و احساساتي باقي نماند  تا تغزلي  ناممكن را با اشياء بسازد . تغزل با  اشيايي كه ممكن نيست و تعليق هايي كه در شعرِ ما كمتر كاربرد داشته .

در ته آخرِ فنجان  عينِ عطسه هايي كه نمي آيند و تو هي منتظرشاني حل مي شوي / خب من ، كمي سرما خورده ام / تا حالا  هشت كلمه را درسته درسته قورت داده ام / كمي نقطه و علامت در حلقم گير كرده / سوايِ بيماريِ مدادها / درست عينِ هواپيما /گلويم درد مي كند.

 

تا در پروسه ي نوشتن ، شاعر به زباني برسد ، با لحني نرم  و جناس هايي غريب ، حاصل نگاهِ غريب و طنز آلوده ي امروز و جناسي كه از جنسِ ديروز نيست!

 

خب من : هشت ثانيه / با توپ قلقليم بازي كردم / بعد روسري ام را پيچيدم دورِ گوش هايم تا بناگوشهايم

 

و از همين جنس به طرفِ زباني مي رود كه ما به ازاهايِ بيروني را به تمسخر مي گيرد .

 

خط كشي ات هم كه مي كنم / هشت پرنده كه شكلِ هفت بودند و احتمالا كبوتر بودند

 

و با اين درهم شدن عناصر زباني ما با نوعي از هم گسيختگي سر و كار پيدا مي كنيم كه فرم كار را و دريافت فرمِ شعري را به تاخير يا به نمي دانم مي كشاند كه اين را بايد در فاصله گذاريِ شاعر با فرم موضوعي و روايي در كار و ايجاد فرم از طريقِ زبان يا  زبانِ موضوع دانست يا ... ولي اين را مي توان گفت كه شاعر سعي در تبديلِ ناخودآگاه زبان و لايه هاي مخفيِ ذهن به نوعي خود آگاهي از راه زبان دارد  كه نمود آن را در كوشش هاي او رويِ محورِ جانشينيِ زبان مي توان ديد هر چند بيشتر در محدوده ي اشياء مي ماند و در حركاتِ شخصيت ها  و راويِ اين محور  كه اساس ساختاري و نگاه چرخانِ امروزست ، غائب مي ماند.

و در پايان اگر اين نوع شعر را ادامه ي شعر و شگردهاي زبانيِ براهني – خطاب به پروانه ها – بدانيم و تاثير پذيري از اين نوع شعر – كه در جاهايي مثلِ شعر" لاله " نوعي هماوردي با شعر "لا" ي براهني هم كرده – نشان از آن دارد كه جمالي از پيشينه ي اين نوع شعر با شالوده شكني از ذهنيت مي- معشوقي براهني و استفاده از ذهنيت زنانه – كودكانه و ايجادِ فضاهايي نو به شعري انتزاعي و فضاهايي بهت زده نزديك شده . هرچند كه از نظرِ زباني يادآور اسلافي مثلِ هوشنگ ايراني و حتا گاهي سپهري باشد اما گذشته و سنت شعري در كارِ او بسيار كمرنگ است و نشان مي دهد كه مي خواهد به زبان شاخصي  دست پيدا كند. آيا اينها نشانه هاي شعرِ پايانِ هزاره ي دوم نيست؟

هرچه باشد جمالي هنوز امكاناتِ تجربه ي شعري و فراروي از خود را دارد و نشان از تجربه هاي تازه و مستمر در كارِ او ديده مي شود و دو شعرِ بلند او " زني كه ورد مي خواند كه روز نيايد " و شعر "سايه " نشان از شاعري مي دهد كه مي خواهد با جستجوگري افق هاي آينده را از آن خود كند.

و اگر در اينگونه كارها بيشتر ما با نوعي مدگرايي و تقليد از تئوري ها مواجه بوده ايم ، اما در اين دفتر به نظر مي رسد جنونِ نوشتن و پاسخ به تجربه ، سبب آفريدن شگردهايي شده كه محصول خدا گاه شاعر نيست و به نوعي فاصله گذاريِ شهودي مي ماند و نشان از اين دارد كه شاعر بار نظريه پردازانه و تئوريك را زمين گذاشته تا تجربه هاي منحصر به فرد خود را به عرصه ي نمايش بگذارد . آينده برايِ نشان دار كردن اين نوع شعر مي آيد و شاعري كه با اطمينان رو به آينده دارد.

 

پي نوشت: 1- ميشل فوكو، "اين يك چپق نيست" ترجمه ي ماني حقيقي ؛ نشر مركز.

 

* اين مقاله در آبان 1377 در نشريه ي عصرِ پنجشنبه منتشر شده است.



نظر خوانندگان: 0 نظر