برگشتم وُِ در زيرِ اين آفتاب بوديم ، او كه بر آسمانها نشسته است مي خندد، جهان به قدم هايِ من طي شد ، بر صندليِ خداوند نشسته ام و رگ هايِ اين زمين را به قرض گرفته ام ! بر تخته سنگِ لبِ رودِ نيل سالهاست كه نشسته ام . ساعت هاست كه سَرِ كارم گذاشته اند ؛ من با پسرِ نوح قراري داشتم سرِ قرار نيامد ؛ با اين مردمانِ كور چه كنم؟
به خوابِ اصحابِ كهف كه نرفته بودم ؟ كنارِ رودخانه ي بابِل نشستم وُ گريه كردم!
غير از اين جيرجيرِ دقمرگ كه بر گوشواره هايم آويخته است، غير از خاطره اي دزد كه جوجه اي را پَر مي گيرد ، غير از دست هايِ كج ات كه در ناشي گري از باد ماهرترند ؛
كسي ياخته هايم را از درونِ تنم كش رفته است !
گوش هايم را بُريده اند
و تيك تاكِ ساعت هايِ جهان كفاف نمي دهد
چه كنم؟
مصلوبي تو
تا ابد پاي اين صليب
كاسه ي صبرت كجاست؟
شراب نداريم !
چاهارشنبه ي موعود
انار را پاره كردي!
پيشنهاد كرده بودند و تو رويِ دست ها جا به جا مي شدي، يعني تو تمام تابوت هاي جهان بودي ؛...
بر تكه تكه ام شرجي مي بارد...
چه خيانتي به باران كرده اند كه خشكسالي گر فته ايم
زيرِ پوستم جا مي گيري....
كبوترها پايانِ جهان را اعلام كرده اند ، تو مثلِ تابوتي زيرِ جهان جابجا مي شدي ، شاخه هايِ زيتون موهايِ ترا جار مي زنند در هوا ،
مثلِ حبابي ....
من تمامِ تابوت هاي جهان بودم كه جابه جا مي شدم رويِ دست ها مي چرخيدم...
طعمِ گريه اي سمج دختر بچه اي را كه از بويِ اين دريا خفه مي شد به رَحِمِ من امتداد داده بود، پنجره اي كه نسبتي معكوس داشت آسمان را معلوم مي كرد ... سال به سال كوتاهتر مي شويم ، مربع هايِ معكوس جان مي گيرند ، پوستي نيست كه خراش بردارد؟
هوا را طوفاني كرده ام ؛
زني هرزه مي گفت....
از مجموعه ي " براي ادامه ي اين ماجراي پليسي قهوه اي دم كرده ام ...."