عصر بخير
شما آن زن را نمي شناختيد
سوت زنان از لبِ پلكان مي گذشت
وقتي به راه افتاديم اين خيابان اين جور خلوت نبود
برايِ شير ي ولرم چقدر بايد پرداخت ؟
برتختي از يخ شناور است
شما آن زن را نمي شناختيد
از كنار نيمرخم رشته اي تاريك را پس زده ايد
حيف!
شما آن زن را نمي شناختيد
نمي ترسيد اسكلت اش را جمع كنيد؟
او كه به مورچه ها وفادار بود
و از عشق بازيِ كرم ها كيف مي كرد.
بر تختِ يخي اش
عصر بخير
مهلتِ شما را تمديد مي كنند
يك بند
تا اتاقِ زايمان راهي نيست.
امشب از هميشه لبخندش آشنا تر است
قسمتي از لب هايش را ترميم مي كنند
بخيه اي برايِ گونه ها كافي ست !
طبيعت بيجان
برتختي از يخ شناور است
و بر چاقويِ خانه ي من
طبيعتِ بيجان !
برگرفته از مجموعه ي " براي ادامه ي اين ماجرايِ پليسي قهوه اي دم كرده ام..."